Articles on this Page
- 08/21/09--19:45:_یکی از بد بختی...
- 08/28/09--20:54:_فلسفه گویی
- 09/13/09--13:08:_ما خیلی...
- 09/25/09--12:58:_اییییییییی...
- 12/27/09--01:26:_سگه مهربون!
- 01/17/10--21:17:_اخه چرا معلما...
- 08/02/10--01:50:_بلاخره اپ...
- 08/28/10--16:25:_اگه مردم به...
- 01/21/11--08:08:_هم بازیه...
- 01/03/12--08:22:_دوست ندارم...
More Channels
- Feb 23: Recent Posts in 'Accessibility...
- Feb 23: OutreachMagazine.com
- Feb 23: カンロ株式会社RSS
- Feb 23: 黄褐斑
- Feb 23:
- Nov 25: There is more to life than...
- Jan 11: Fotoblog mania023
- Nov 25: .
- Nov 25: maiapapaya
- Nov 25: kaya6166
- Nov 25: Sweet LillMiss
- Nov 25: Mangaze
- Nov 25:
- Nov 25: ...
- Nov 25:
- Nov 25: Kamil's site
- Nov 25: It's just life. Just live it.
- Dec 22: KANG ANWAR
- Feb 20: کاشی های آبی
- Dec 13: That without you here, I'm the...
- Nov 25: A família esta crescendo! E...
- Feb 23: ماندن بی من
- Feb 20: .:: پايان...
- Nov 25: marsh Malu
- Nov 25: Manas Amigas
- Feb 12: دلتنگی های من
- Nov 25: apples
- Feb 21:
- Nov 25: "My heart is stirred by a noble...
- Feb 21: mariorod
- Nov 25: Fotoblog juragos
- Nov 25: Julio Eduardo...
- Nov 25: ♥♥i am juRi♥♥
- Jan 1: Fotoblog judd
- Nov 25:
- Nov 25: Hey! Welcome everyone!
- Nov 25: kai's Site
- Feb 1: کم حرفی
- Feb 6: わけあり かに...
- Dec 22: Koszykówka - Kartuzy -...
- Nov 25: si...KAT ako
- Nov 25: ... KaT LanG nAmAn!
- Dec 22: کامران و هومن
- Nov 25:
- Nov 25: kimpoy
- Feb 23: Mahender Pal
- Nov 25: Fotoblog maja-sz
- Nov 25: به یاد ماندنی های...
- Nov 25: Fotoblog malaksiezniczka
- Nov 25: Fotoblog malenkaax3
|
|
Are you the publisher? Claim this channel |
|
Latest Articles in this Channel:
- 08/21/09--19:45: یکی از بد بختی های من در دورهی کودکی (chan 2821057)
- 08/28/09--20:54: فلسفه گویی (chan 2821057)
- 09/13/09--13:08: ما خیلی خوشبختیم!!!! (chan 2821057)
- 09/25/09--12:58: اییییییییی بازم مدرسه!!! (chan 2821057)
- 12/27/09--01:26: سگه مهربون! (chan 2821057)
- 01/17/10--21:17: اخه چرا معلما انقدر شکاکن؟ (chan 2821057)
- 08/02/10--01:50: بلاخره اپ کردم..... (chan 2821057)
- 08/28/10--16:25: اگه مردم به وصیتم عمل کنید (chan 2821057)
- 01/21/11--08:08: هم بازیه کودکیه من!!!!! (chan 2821057)
- 01/03/12--08:22: دوست ندارم کسی این پستو بخونه (chan 2821057)
سالها پیش وقتی من 4-3 سالم بود تو یه خونه ی بزرگ با یه حیاطه خیلی بزرگتر زندگی میکردیم اون موقه ها یه سگ داشتیم که من مثه سگ ازش میترسدم این خونه دوتا دره ورودی داشت که یکی از درها به حال ختم میشد یکی دیگه هم به اشپزخونه میخورد یه روز از روزها خوشه عید همه ی خواهر برادرای بابام حمله کرده بودن خونمون نوه نتیجه ها بدونه ننه باباهمون 17تا بودیم جاتون خالی وقته نهار شده بودو منم تا خرخره خورده بودم, طوری که نمیتونستم از رو سفره بلند شم بعد از ظهر شدو این 16 توله جن(بدون خودم) میخواستن برن تو باغ بازی کنن نکته: من یکی مونده به اخرین توله جن بودم و از همه کوچیکتر بودم(الان دیگه نیستم) منم که از ترسه سگه نمیتونستم برم داخله باغ, ولی به اجبار بردنم مجمع توله جنها مشغول صحت بودن و من از ترس فقط اینورو اونورو نگاه میکردمو در انتظاره سگه نازنین بودم یکی از پسر عمه های نسبتا مهربون وقتی ترسه منو دید منو گذاشت رویه ماشین تا اگه سگه اومد, منو نخوره توله جنها انقد مشغول حرف زدن بودن که منو به کلی فراموش کرده بودن تا اینکه ناگهان سرو کله اقا سگه پیدا شد من از ترس به هیچ چیز جز فرار فک نمیکردم یادمه تا قبل از اومدنه سگه همه پیشه ماشین جلو چشه خودم ایستاده بودن ولی همینکه من پشتمو به جمعیت کردم که به کمکه دستام و پاهام از رو ماشین بپرم بیام پایین دیدم هیچکدومشون به جز اقا سگه روبه روم نیس واااااای چه گندی زدم که از رو ماشین اومدم پایین حالا دیگه نه راه پیش داشتم نه راه پس دیگه نمیدونستم چیکار کنم پس چشامو بستم و با تمامه وجودم شرو کردم جیغ کشیدنو تا اونجا که جون داشتم میدویدم رسیدم به دره حال, ولی قدم نمیریسد به دستگیره ی در وقتی برگشتم دیدم سگه خیلی داره نزدیک میشه پس پیش به سوی در اشپزخونه تو راه یه 4-3 باری خوردم زمینو زانوهای کوچولوم خونی شد رسیدم به دره اشپزخونه شانسه گنده من اینم بسته بود شرو کردم به در زدن دیدم نه فایده نداره تا اینا درو باز کنن اقا سگه منو خورده دوباره برگشتم سمته دره حال البته دوباره تو راه یه 2-3 باری خوردم زمین ولی با سرعت نور بلند شدم احساس میکردم قلبم 20دور در ثانیه میزنه چند بار مسیره دره حال تا دره اشپزخونه رو با جیغو گریه گذروندم البته تو این مدت دیگه پشته سرمو نگاه نمیکردم ببینم سگه هنور دنبالمه یا نه, فقط تو فکره فرار بودم که طیه یه نقشه ی ماهرانه مامانمو عمم نجاتم دادن نقشه از این قرار بود که: یکیشون بره پیشه دره حال یکی دیگشون بره پیشه دره اشپزخونه منتظر وایسادن (هیچکدوم جرات نکردن بیان بیرون) اخه وقتی من داشتم دره حالو میکوبم تا مامانم میومد درو باز کنه من رسیده بودم به اون یکی دره بعد مامانی این یکی دره رو میبست میرفت سراغ اون یکی دره خلاص تو عمرم انقد جیغ نکشیده بودم وقتی اومدم داخل هرچی فوش بلد بودم به توله جنها دادم البته شاهدانه ماجرا(چندتا از توله جنها) همگی شهادت دادن که سگه تا دور دوم دنبالم بود و با شنیدن جیغهای من دور سوم فرار کرده رفته بیرونه حیاط !!!!! خلاصه اینم درسه عبرتی شد واسه من که دیگه با توله جنها تا تو اتاق هم تنهایی نرم!!!!! پ.ن۱:به چشماتون هم اعتماد نکنید پ.ن. یکی از تاره موهام سفید شده چرا اهمیت نمیدید به این تاره موی من
![]()

![]()
![]()












از بي مطلبي افتادم به فلسفه گويي![]()
![]()
قضيه از اين قراره كه من چرا اسمه عنوانمو اينه كه هست گذاشتم ![]()
شايد بعضي ها فك ميكنن از اين لوس بازياي دخترونه س![]()
نخير از اين خبرا نيس![]()
اين قضيه برميگرده به 3-4 سالگيه من![]()
يادمه يه روز من به داداشم كه خيلي هم دوسم داشتو داره گفتم بره واسم جوجه بخره 
و تاكيد كردم كه بايد صورتي باشه ![]()
وقتي داداشم اومد با يه جوجوي زرد اومد
منم كه جوجيه صورتي ميخواستم زدم زيره گريه
داداشمم گفت: بابا به خدا جوجه ي صورتي نداشت ![]()
منم كه بچگيام پرو بودم گفتم نهههههههههه من صورتيشو ميخوام
داداشمم كه طاقت گريه هاي منو نداشت گفت باشه
داداشمم جوجه رو برداشتو رفت بيرون
و يه اسپري رنگه صورتي خريدو جوجويه بدبختو با اسپري رنگ كرد
بنظرتون جوجه مرد؟
نه خياله خام كردين كه فك كردين مرده
تا 2ساعت بعد عمليات زنده موند
ولي همش تلوتلو مي خورد 
بعد 2ساعت هم به ديار باقي پيوست![]()
پ.ن۱:چنان عزاداري بيراش گرفتم كه واسه هفتا ادمه كامل نمگيرن![]()
پ.ن۲:نميدونم چرا بعضيا سفيد شدن يكي از موهام رو ترشيدگي تعبير مكنيد![]()
اين نشونه ي عقل زياد و كامل شدن يه دختره![]()
پ.ن۳:تازه مو سفيدمو گم كردم![]()
پ.ن۴:ديشب نگار و خواهرش اومده بودن خونمون ساعته 4:30 صب براشون يه تخم مرغي درس كردم كه بيشتر شبيه لاستيكه جويده بود![]()
پ.ن۵: میخوام عنوانمو عوض کنم!بنظرتون چی بذارم؟؟؟![]()
خواهر دومیم روانشناسی میخونه یه مدتیه واسه کار اموزی تویه مطبی کار میکنه قرار بود پنشنبه بره مرکزه توان بخشیه عقب ماندهای ذهنی و جسمی منو خواهر اولیه هم خودمونو جل کردیم بش رفتیم باش منو بزور بردن میگفتن تو روحیت حساسه خبر ندارن که من چه ابلیسیم واسه خودم اقا جاتون نه خالی همین که وارد شدم بغض گرفتم اکثره اونایی که تو اون اتاقه بودن بیشتر از نظر جسمی مشکل داشتنو از نظر ذهنی بد نبودن بودن البته یه مقداری شیرین عقل بودن داشتیم یکی یکی بهشون سلام میکردیم که یکیشون بهم گفت بیا پیشم بشین منم پیشش نشستمو گفتم اسمت چیه؟ گفت ندا گفتم چند سالته؟ گفت 19 گفتمم چی شد که اومدی اینجا؟ گفت بابام مرد مامانم پول نداشت نگهم داره الان یه ماه مامانم نیومده پیشم خیلی دلم براش تنگ شده اینا رو که گفت دیگه من نمیتونستم خودمو نگه دارمو هی تندو تند اشکام میومدن اون بیچاره هم هی گریه میکرد خودمو جمو جور کردمو رفتم پیشه بقیشون دکتره میگفت اکثره خانمای اینجا ازدواج کردن یکیشون 2تا هم بچه داره!!! گفت این زنه اولای زندگیش سالم بوده مثه همه ی ادما گفت به یه سنه خاصی که رسیده مغزش از کار میوفته ارثیه خانوادگیشون بوده میگفت شوهرش انقد دوسش داره هنوز میاد پیششو موهاشو شونه میکنه باهاش حرف میزنه نازش میکنه هنوزم ازدواج نکرده بقیشون یه چیزیشون شده بود که میوردنشون اونجا یکی از خانمای اونجا هرکی از جفتش رد میشد بهش میگفت: خانم من خوب میشم؟ کی از اینجا میرم بیرون؟ از من یکی که 3بار پرسید این زنه 40 سالش بود وقتی که 11 سالش بود تصادف میکنهو تو تصادف اینجوری شده پ.ن1:واسشون دعا کنید پ.ن2: روزی هزار بار خدارو شکر میکنم پ.ن3:از این به بعد هر چن وقت یه بار میرم پیششونو واسشون چیز میبرم پ.ن۴: تو عمرم بدبختی رو به این نزدیکی حس نکرده بودم پ.ن۵: این وسط هر بار که از جلو ندا رد میشدم هی بم میگفت بیا پیشم اگه بری گریه می کنما
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بازم مدرسه شرو شدو بدبختی های منم شرو شد از اونجا که من هنرستان درس میخونم امسال کنکور دارم ینی یه پشت کنکوریه بدبختم شدم که حتی اگه بخوام اب بخورم بابام میگه بشین پا درست یه بنده خدایی پرسیده بود که رشتت چیه؟ رشتم معماریه در کل امسال واسه اب خوردنم هم برنامه ریختن و سهمم از اینترنت هم هفته ایی یه ساعته اونم فقط پنجشنبه هاست پس بنابراین بنده فقط پنجشنبه ها میتونم بیام نت و بهتون سر بزنم وجواب نظراتونو بدم و اپ کنم پس اگه من دیر به دیر بهتون سر زدمو دیر به دیر اپ کردم منو به بزرگیه خودتون ببخشید
هفته پيش داداشم يه سگه خوشكله پشمالوي سفيد اورد خونه خيلي شيطونو لوسه 8ماهشه هركي ميره پيشش سريع ميره تو دستو پاشو خودشو لوس ميكنه يه شب كه هوا خيلي سرد بود اورديمش داخله خونه گذاشتيمش داخله انباري درو بستيم صب تو خوابو بيداري بودم احساس كردم يكي اومده رو تخت پيشم خوابيده فك كردم شيرينه (خواهرم) منتظر بودم دستاشو بندازه دوره كمرم فشارم بده تا بيدار شم ديدم نه خبري نيست احساس كردم يه گلوله مو تو گردنم داره خودشه ميمالونه بهم وقتي برگشتم ديدم سگه اومده پيشم خوابيده داره خودشو ميچسبونه بهم نميدونستم پرتش كنم پايين يا محكم بغلش كنم محبتش از شيرينمون بيشتره پ.ن1: سگه از اين ولگرد خيابوني ها نيستا اصلو نصب داره واكسناش هم زديم شناسنامه هم داره پ.ن2: نگار اومد!!! پ.ن3: ممكنه تا بعد امتحانام اپ نكنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز دبيره تاريخ امتحانا روصحيح كرده رو اورده بود داشت نمره هاي بچه ها رو يكي يكي ميخوند كه يكدفعه گفت به اينجا توجه كنيد!!! بعد دباره شرو كرد به خوندنه نمره ها مهشيده..... 16.25 غزله.....16.25 نيلوفر....16.25 ايه ي....16.25 نگينه....16.25 ابن يني چي؟!!؟!؟!؟! من: خانم ما چيكار كنيم كه انقدر تله پاتيه ی(فك نكنم درس نوشتمش) بينمون انقدر قويه!!!! غزل: مهشيد حالا ما پشته سر هم بوديم پس نگين چرا اندازه ما گرفت؟ من: بابا نگين روبه رو نيلو بود!!! غزل: هااااااااا اره پ.ن1:حال كنين تله پاتي رو!!!! حالا بقيه امتحانا هم هستن بد بختي داريم با اين معلماي شكاك همش فک میکنن ما تقلب میکنیم اخه به ما مياد اهل تقلب باشيم![]()
![]()
اخی دلم واس وبلاگم یه نقطه شده بود اییییییی چقد زشت شده چون خیلی وقته بهش نرسیدم قول میدم از این به بعد به همتون سر بزنم و وبمو زود به زود اپ کنم فعلا حرفی ندارم واسه گفتن ولی قول میدم توی پسته بعدیم هرچی واسم پیش اومد رو بگم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیشب هر کاری میکردم خوابم نمبرد منم وقتی که تو رختخواب بیدار باشم فکرای عجیبی میاد تو سرم نمیدون داشتم به چی فک میکردم که یهو فکر مردن اومد تو سرم پیشه خودم گفتم اگه بهم بگن سرطان دارمو تا 6ماه دیگه بیشتر زنده نیستم باید چی کار کنم اول باید برم از یه 200-300نفری طلب بخشش کنم اخه خیلی هارو اذیت کردم اوووو..... حالا چطوری پیداشون کنم؟؟؟؟؟ اشکال نداره اونایی رو که میشناسم میرم پیششون واسه باقی شون نامه مینویسم باید واسه تک تک اموالم وصیت نامه بنویسم که حقی از کسی ضایع نشه اول از همه عزیز ترین شئ زنگیم که همون گوشیم باشه رو میدم به نگار سیم کارتش هم میدم به دنیا کتابای کنکورمم میدم به مهرنازه بدبخت که باید ساله دیگه همینارو کنکور بده وسیله های کارمم میدم به نیلو مانتو هامم میدم به شیرین(خواهرم) که انقدر با پوشیدنشون منو حرص نده تختمو هم بش میدم که دیگه نصفه شبا نیاد خودشه بچسبونه بهم بگه مهشید روی تخته خودم خوابم نمبره بعد منو خواب زده کنه لاکام رو هم میدم به گلی( دختر عموم)که هرشب ناخوناشو یه مدل فرنچ کنه پولام رو هم میدم باهاشون یه خیریه درست کنن اگه هم کم اومد بدنش به بچه های یتیم عروسکام رو هم بدن به بهار تا وقتی که بزگ شد منو یادش بیادو بدونه قبلا یه دختر عمویی به اسمه مهشید داشت گیره هامم میدم به غزل(اخه خیلی موهاشو دوس دارم) گوشواره هامم میدم به مریم(خواهر بزرگم) یکم حال کنه دیگه چیزی یادم نمیاد اگه چیزی بود که تکلیفش مشخص نبود قبل از مرگم بگید تا مشخص کنم پ.ن1: واسه مامان بابام یه نامه بزرگه تشکر وقدر دانی هم مینویسم پ.ن2: چیزه بدرد بخور واسه شما نداشتم شرمنده که چیزی بتون نرسید![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باز دیشب هر کاری میکردم خوابم نمیگرفت فک کنم معتاد شدم که انقد کم میخواب دیشب داشتم به بچگیام فک میکردم که یاده یکی از بدبختیای دورانه کودکیم افتادم این اجی شیرینم که قبلا باش اشنا شدین یکی از بهترین دوستای دورانه بچگیم بود موندم توش چطوری این فرشته ی عذابو انقد دوس داشتم یادمه صبحا که بیدار میشدم میدیدم نیستش (رفته بود مدرس خیره سرش) کلی واسش گریه میکرم تا بیاد خونه اون موقه ها من4 سالم بود او 9سالش بود وقتی هم میومد خونه بدونه اینکه به من توجهی کنه ول میکرد میرفت تو اتاق مشقاشو مینوشت جونم براتون بگه یه روز از روزهای تلخه کودکی این ابجیه ما میخواست بره حمام من به سان این ندید بدیدا پیله شدم بش که منم میخوام بات بیام حمام شیرین:نه من با تو حمام نمیرم!!! من: چرا؟ شیرین: نمیتونم حمامت کنم من: نخیرم!! من خودم حمام میکنم شیرین: خوب خودت تنها برو من: مامااااااااااااان!!! ....... ...... ...... 10دقیقه بعد: من و شیرین با هم تو حمام!!!! من: شیرین: همینجوری داشتم از حمام در کنار خواهره ....ام لذت میبردم که یهو دیدیم شیرین یه کاسه پره اب کرده و نگاهی پر معنا به اندخت به نظرتون میخواست چیکار کنه؟!؟!؟!؟! میخواست سره منه بکنه تو این کاسه؟ نه میخواسته این ابه رو بریزه تو صورتم؟ نه بازم اشتباست میخواست......نمیخواد حدس بزنید خودم میگم با یه حالته انتقام جویانهای بهم نگاه کردو گفت الان من سرمو مکنم تو این ابه تو هم تا 10 که بشماری من میمرم بعد همه فکر میکنن تو مو کشتی بعدشم سرشو کرد تو اب من:1 2 3 بسه دیگه بیا بیرون شیرین تورو خدا بیا بیرون دیگه هرچی بگی گوش میکنم بعد با 2تا دستم سرشو گرفتم کشیدم ببرون بعد 2باره سرشو کرد تو اب این دفه با گریه موهاشو میکشیدم که بیاد بیرون بعد که دید من دارم گریه میکنم شرو کرد به خندیدنو مسخره کردنه من بعد میگن چرا با خواهر بزرگت مهربون نیستی اخه شما چی از تنهایهای ما میونید!!!! پ.ن1:نمیدونم چرا شبا مغزم انقد کار میکنه پ.ن2: الان دیگه برعکس شدیم من شدم فرشته ی عذابه اون پ.ن3:نمیدونم چرا بچه که بودم انقد لوس بودم پ.ن۴: موندم توش این دختر به این تلخی چرا اسمشو گذاشتن شیرین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم واسه قبلا که تنها سرگرمیمو دلخوشیم وبم بود تنگ شده
اون موقها هیچ مشکلی نبود که فکره ادمو درگیر کنهو از وبلاگش دور کنه
یادمه تا اپ می کردم سریییییییییییییییی زنگ میزدم به نگار که بره واسم کامنت بذااره
اما الان حتی سالی ۱بارم ازش خبر ندارم
یادمه اون موقه ها هروووووووووزززز یا دنیا خونمون بود یا نگار یا من خونه اونا بودم
اما الان چند ماهی میشه که ندیدمشون
انگا هرچی سنه ادما میره بالاتر فاصله هاشونم بیشتر میشه
الان یکی از بزرگتریییییییییین ارزوهام اینه که برگردم به ۱۴ ساله گیم دیگه هم بزرگتر نشم
بلاخره بعده ۱سالووو چچچچند ماه یه پست گذاشتم![]()